فکر میکنم دیگه وقتش شده که در مورد کانادا شورو کنم به مطلب نوشتن و تعریف کردن ...
البته زودتر از این حرفا باید شورو میکردم ، اما برخی مسایل و مشکلات باعث شد که نتونم زودتر از الان شرح حال بدم ...
البته فکر میکنم خیلی خیلی به نفع کانادا ، کانادایی ها و کانادا دوستان شد ... چون اگر ۲ ماهو نیم ۳ ماه پیش میخواستم مطلب بنویسم ، فحش کم میآوردم ... اما الان فحش هایی که بلدم کافیه ...
اگه اون موقع میخواستم تعریف کنم ، دیگه چیزی به نام کانادا باقی نمیموند ... جز یه چیزه له شده !!! ![]()
خلاصه آهای کانادایی ها ... خیلی شانس آوردین ...
الحمد لله روز به روز مشکلات داره کمتر میشه و ایشالا این زمستون بد مصب که تموم شه من از غار میام بیرون و ببینم کجا چه خبره و دنیا دست کیه !
مطلب و گفتنی خیلی هست ... فقط یه چیزی که به نظرم میرسه اینه که اگه شما ها هم یه سری مطلب و کلا سوال بنویسید ، باعث میشه مطالب و مسایل بیشتری اینجا بحث بشه ... من دارم فکر میکنم ... شما هم فکر کنید ... تا ببینیم به امید خدا چی پیش میاد !
فحش دست اول هم اگه بلدین بهم یاد بدین تا جلوی این خلق الله کم نیارم !
فلن ...
هیچ موقع فکر نمیکردم اینقدر دیر به دیر بیام اینجا و چند خطی بنویسم ... اما خب حالا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم ...
امیدوارم حال همه ی رفقا خوب باشه و اخلاقا از همیشه بهتر ...
غرض از مزاحمت این بود که بگم بنده هنوز در قید حیات هستم و نفسی که ممد حیات و مفرح ذاته هنوز میره میاد !
برای دومین بار توی کانادا چند روز پیش رفتم سینما ... فیلم "بنجامین باتن" که حضرت آقای پیت(!) بازی فرمودن ... گذشته از اینکه ساختار فیلم جالب بود، داستانش هم خیلی چیزا توی دلش داشت که باعث میشد تا یه چند روزی آدم توی کف بمونه ! ... (الان من تازه از کف اومدم بیرون)
دیروز بود کی بود ، جایی خوندم که بیشترین نامزدی اسکار امسال رو هم همین فیلم داره ... با اینکه حدود یک ماه از اکرانش توی تورنتو میگذره ، هنوز سالن سینما پر میشه و کلی هم پیرمرد و پیرزن میان برای تماشای این فیلم ...
فقط بنده از فرصت استفاده کنم و یک گله بکنم از سینماهای این مملکت ... آقای و یا خانم مسئول ! نه ... نه ... با شما نیستم ... پشت سر شما ...
این بلیط سینما خیلی گرونه ... تخفیف دانشجویی و غیره رو هم که حساب کنی ، بازم خیلی گرونه ... از ملک فخیمه ی بریتانیا که خیلی گرون تره !
یه چند روزه افتاده توی کلم ... توی آخرین ساعتم ، دارم به چی فکر میکنم ؟! دارم چیکار میکنم ؟ آیا دارم غصه میخورم ؟ یا خوشحالم ؟ راضیم از خودم یا ... دیگران چی ؟ اون چی ؟ و هزار و یک فکر دیگه ...
اما یه چیزی خیلی برام اهمیت دوباره پیدا کرده و اونم اینه که ...
" هنوز زنده ام ... پس فرصت دارم ! "