تبليغاتX
روزگار
 

 سلام ...

آخر سپتامبر بود و آدوین دیروزش رفته بود ... دیگه منو ممد هم صبح روزی که آدوین رسما رفت آرژانتین ، اتاق منو خالی کردیم و جارو زدیم و بعدشم وسایل خودمو ممد رو آوردیم توی اتاق سابق آدوین و اتاق جدید ممد آقا ... توی طبقه ی اول خونه ... (اتاق من ، توی طبقه ی بالا بود ... دقیقا بالای اتاق ممد ! ) 

کمتر از یک هفته ی دیگه قرار بود که برمینگهام رو ترک کنم ولی علی رغم مشخص بودن و معلوم بودن وضعیتم ، هیچ گونه برنامه ای واسه خداحافظی و خلاصه دیدن دوستان و رفقا نداشتم ... تا اینکه  شب عید فطر ، آقا سعید از رفقای گل برمینگهام که یک سالی هست فارغ التحصیل شده و توی یه شرکت مشغول کاره ، پیشنهاد داد که همگی بریم رستوران شیراز! ... توی هگلی رود ... که این رستوران شیراز یکی از بهترین و باکلاس ترین رستوران های ایرانی منطقه ی برمینگهام و حومه هستش ! (من خودم یک بار بیشتر اونجا نرفته بودم ... اونم مهمون شده بودم !!! )

صاحاب رستوران رو هم همه میشناختیم و چون ایشون توی برنامه های مذهبی معمولا شرکت میکرد ، ... آقا سعید هم میگفت که تا حالا چندین اکیپ مختلف برده اونجا و خلاصه به قول امیر آقا -که فک کنم الان اگه بهش زنگ بزنی ترک موتور باشه - "منیج کرده" شون ... خلاصه ... ایشون هم زحمت کشید و شد منیجر برنامه !!! با رستوران هم هماهنگ کردیم و روز جمعه (یا ۵شمبه ... درست یادم نیس ! ) قرار شد بریم رستوران برای برنامه ی گودبای پارتی و از این صحبتا !

اطلاع رسانی هم توسط اینجانب (طبق معمول) انجام شد و همینطوری اس ام اس بود که بنده به کانتکت لیست مرحومم(!) میفرستادم. حدودا ۱۵ نفر واسه برنامه دعوت شدن ...

وضعیت خونه هم بهم ریخته بود و اگه ممد نبود عمرا کارها سر موقع انجام میشد ... با اتاق خدافظی کردم و آخرین وسایل رو هم از توش تخلیه کردیم و بردیم پایین توی اتاق ممد ...

وداع من با اتاق جان در شبه اومدن جنی (هم خونه ی جدید) به اتاق من رو مشاهده میکنید ...

فردا صبحش ... اتاق تمیز و آماده ی تحویل به میس کار(صاب خونه) و هم خونه ی جدید ...

دعا میکنم هر چی این ممد ما از خدا میخواد ... بهش برسه ! انصافا برادرانه کمک میکرد !!!

ممممققققققدددددسسسس زاده ! خیلی میخوامت !!!

 

توی عکس بالا (سمت چپ) ساعت مرحومم رو دیدم ... فیلم یاد هندسون کرد !!!

همون شبونه و یک مقدارش هم صبح زود، تمام وسایل رو آوردیم توی اتاق ممد آقا ... منم شدم مهمون آقا ممد واسه ۶ روز !

 

این عکس (پایین) رو تقدیم میکنم به تمامی دانشجویان مجرد خارج از کشور ... این یک قسمتی از کمد آشپزخونه ی ممد (کمد سابق من ) هستش که ترکیبی از ادویه جات من هستو مال خود ممد ... خلاصه اینکه ، این قسمت ادویه جات کمد آشپزخونه ی ممد آقاس و من مطمئنم مامان هیچکدوم از ما ، کمدی به مفصلی اینی که اینجا میبینین ندارن ! ...

 

 خیلی بی مقدمه میرم سر برنامه ی "گودبای پارتی" ... رستوران شیراز در هگلی رود ... برمینگهام !

قرار بود ساعت ۷ شب همه اونجا باشیم ، اما منو سهند و مهندسو علی صباغیانو آقا مجید و سروش همه با هم میومدیم ، یکمی همه در خونه ی ما واسه تاکسی معطل شدیم ... وقتی رسیدیم ، بقیه مهمونا همه اونجا بودن ...

کلن ۱۷ ، ۱۸ نفری میشدیم و چون برای ۱۴ نفر میز رزرو کرده بودیم ، حاجی ، صاب رستوران ، هی واسه ما صندلی اضافی میورد ... ایرانی هام که همه شولوغن .. جوون هم باشن ... دانشجو هم باشن ... گود بای پارتی هم باشه ... خب معلومه رستورانو میزارن رو سرشون دیگه !!! اون شب غیر از ما فک کنم هیچکسی دیگه نتونست خوش باشه ... رسما شامو کوفت بقیه ملت کردیم !!!  جا داره همین جا عذر خواهی کنم ...

غذا ، همه چی خوردیم ... این رستوران شیراز یه ابتکار زده و اومده چند مدل غذا رو توی ظرفهای بزرگ باهم سرو میکنه ... هم واسه خارجی ها که بتونن تو یه شب چند مدل غذای ایرانی رو تست کنن و هم واسه گروه های زیاد (مثه ما) که دیگه هر کی جدا جدا نخواد سفارش بده ... ۳ ، ۴ تا از اون ظرفها رو سفارش بدی همه چی واسه همه کس توش پیدا میشه ...

خلاصه غذا ، برگ و جوجه و چنجه و حلیم بادمجون و ... خوردیم با پلو ... به اضافه ی یه عالمه ماستو دوغو مخلفات دیگه ...

دوستان خیلی لطف داشتن و دارن به من ... نمونه ای از الطاف رو میبینید ... البته از نوع سهندیش !!! 

 اوووو ... یادم رفت بگم  ... صاب رستوران علاوه بر اینکه چایی با باقلوا هم واسمون سرو کرد ، یه مقدار زیادی هم تخفیف دانشجویی دادن که دونگ همه دوستان معقول شد  ...

 پس چی ؟! نکنه فک کردین همه رو مهمون کردم !!! از این حرفا نزنید که اصن من هیچی ... ملکه  ناراحت میشه !!! چه کنیم دیگه ... با پوند ۱۹۰۰ تومن ، دانشجو جماعت مگه میتونه ۲۰ نفر رو مهمون کنه ؟! من فقط رفقای مفیدی رو مهمون میکنم ... مگه نه ممد قمبری ؟!! ... شنیدم تازگی ها خیلی پوند افت کرده ... چشم ملکه روشن !

اینجا من دارم چایی میخورم و ممد آقا هم داره از اون ور میزیا عکس میگیره ...

این هم این وره میزیا ... البته مهدی حیدرپور که عکاس هر دو عکسه ... تو هیچ کدومش نیس ...

اینجا شام تموم شده و من دارم از ممد و آقا مجید عکس میگیرم ... آقا سعید هم که مدیر اجرایی برنامه بودن مشغول عکاسی از من ؟ ... نمیدونم !

 

 شب خوبی بود خلاصه ... آخرش هم با خود صاب مغازه عکس گرفتیم ... منو جو گرفت ... با سر آشپز هم عکس گرفتم ... آخه آشنا بود بابا بنده خدا ... توی ماه رمضون توی مراسم ها هم کلی آشپزی میکرد !

دوستان هم لطف کرده بودن و هر کی با یه کادویی منو شرمنده کردن ...

وقتی با ممد برگشتیم خونه ... گفت ... صالح جدی جدی داری میری !

صحنه ای دراماتیک خلق شد !

 

نوشته شده توسط صالح در چهارشنبه بیستم آذر 1387 |
سلام.

من متینم. البته سوئدیا بم میگن مارتین(افه گووووووزززز) آخه اینا بعضی وقتا "ر" رو

 تلفظ نمی کنن. پس عملا فرقی نیس.اصلا بزا هر جور حال می کنن صدا کنن

من که تحویلشون نمی گیرم!!!

آقا یکم عکس بزارم حال کنین:

در حال بررسی ....

ما دوتا باید پشت هم باشیم.

بله

بهنام و روغن کرمونشاهی

من و همخونه جدید. (دوس داره)

خارج!

روزش

 

شبش

این عکس آخر قصه داره:

سمت راست: این آقاهه که چپیه گردنشه ولاییه! میشه گفت نصفه جوونای سوئد ولایی ان چون همه چپیه میندازن. (جان خودت راس میگم باور نداری از بهنام بپرس)

سمت چپ: تبلیغ یه فیلمه که بازیگر نقشه اول مردش یه پسر ایرانیه به نام شهریار لطیفزاده(اسم دوم تو اسامی بازیگرای توی عکس) موضوعه فیلمم اینه که این پسر ایرانی عاشق اون دختر سوئدیه میشه.

آقا ما بریم سر درس.

خوش باشین.

نوشته شده توسط شازده و بهنام در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |