تبليغاتX
روزگار
 

سلام ...

حالم خوبه خدارو شکر ... اتفاقات زیاد و عجیبی داره میوفته ... فقط به همین بسنده کنم که شلوارمو دزدیدن !!! کیف پول ... ساعت مچی ... کلید های خونه و متاسفانه موبایل که یه عالمه شماره توش داشتم همه الان دست آقا (یا خانم) دزدس !!! البته ۸۰ درصد آقا دزده ... چون یارو زده قفل کمد رو شکونده و اونجا هم رختکن آقایون بوده !

فعلا بیشتر توضیح نمیدم ... تا یک مقدار دردهام التیام پیدا کنه ... لطفا شماره هاتون رو هم موبایل هم خونه رو برام بفرستید یا میل کنید یا ...

خب ... دوباره آماده ... میریم توی فلش بک ... آآآآآ ... رفتیییییم !


خلاصه ... به اینجا رسیدیم که ممد آقا هم از ایران به ملک فخیمه ی بریتانیا برگشت و دوباره جمعمون جمع شد و گلمون هم که کم بود ، اضافه شد ... بعدش دیگه وارد شبهای قدر شدیم و خلاصه مشغول برنامه های مخصوص این شبها و خلاصه با رفقا میزدیم تو سر و بار هم برای بهره ی بیش از پیش این شبها ! که عکسهاشو دیدین ...

بعدش دیگه باید کم کم جمعو جور میکردم که وسایل باقیمونده رو بچینم توی ۲ تا چمدون و وسایل ممد رو هم از توی انباری میاوردیم بیرون و آماده میشدیم برای جابجایی و از این حرفا ... در اون موقع بود که بلیط من اکی شد و "اگر بار گران بودیم و رفتیم " افتاد توی ذهنم ... تا قبل از اون هنوز باورم نمیشد که تموم شد زندگانی ما توی اون مملکت ...

روزهای ماه رمضون هم یکی پس از دیگری اومدن و رفتن و شد شب عید فطر که بعد از سخنرانی توی مراسم بودیم که حاج آقا اعلام کرد که مطابق ایران ، لندن هم فردا عید ه و برمینگهام هم همین طور ...

یه شکم سیر خورده بودیم ... دوباره نقل و نبات و این چیزا بود که میخوردیم ... فرداش ساعت ۱۰ صب قرار بود نماز عید خونده بشه و ما هم با بچه ها ۹ صب بود که همگی با هم راه افتادیم به سمت مرکز شهر ...

مهم : جالبه بگم که روز عید فطر خانواده های مسلمان حق دارن اجازه ی بچه ها رو بگیرن که اون روز رو مدرسه نرن ... 

این واسه مدارس معمولی هستش ... یعنی مدارسی که همه توش انگلیسی هستن و تحت سیستم آموزشی خود انگلیسه ... مدارسی که عمدتا ایرانی و پاکستانی هستن که ۴ ، ۵ روز تعطیلن ... ولی انصافا کففففف کردم وقت اینو شنیدم ... حتی شما روز عید حق داری دیر سر کار بری ... دیر نه ساعت ۹ ها !!! ینی ۱و ۲ بعد از ظهر ... حالا اگه رئیس شرکت ردیف هم باشه که میشه اصلا نرفت اون روز رو !!! ... اینجا کار خیلی مهمه ... خیلی مسئله ای باید مهم باشه که طرف نره یک روز سر کار !  

حالا توجهتون رو به چندتا عکس دعوت میکنم ...

منو ممد ومهندس در اتاق نیمه جمع شده ی من ... خیلی از وسایلم در زمان گرفتن عکس ، توی راه بودن به سمت بندر لیورپول تا سوار کشتی بشن !!! (راست ) ... وقتی وسایل ممد رو هم آوردیم توی اتاق من ( چپ)

 

سر فلکه خونمون ... خونه ی من ( که حالا خونه ی ممد آقاس) ، خونه ی سهند و همچنین مهندس ، همه دور این فلکه ست ... (راست) اتاق من ... وسایل ممد که توی انباری بوده ... پشت پنجره ... (چپ)

 

 یکی از آخرین شبهای ماه رمضان که نرفتیم مسجد و همه اومدن خونه ی ما واسه افطار ... آدوین هم به جمع اضافه شد ...(راست) ... آقا مجید که دانشجوی دکتراس ، کتاب اسرارالتوحید آورده بود و برامون چند حکایت جالب از شیخ بو سعید ابوالخیر خوند که انصافا قشنگ بود (راست) ... آقا مجید هم خونشون دور همین فلکس ... آقا محسن هم (مو فرفری با عینک) از بچه های دانشگاه تهرانه که اینجا مستر میخونن ... روابط اجتماعی ... ایشون هم خونش تقریبا دوره همین فلکه هستش !

 

مهندس خیلی حکایت ها رو دوس داشت اینقدر که گرفت خوابید ...

این قضیه هم شب خداحافظی آدوین بود ... دیگه زده بودیم به سیم آخر ... اومدیم عکس بگیریم راه رفتیم ... با رفقا کلی خندیدیم ... دم در اتاق آنت (بر وزن وانت ! ) ... (سمت راست) ... در اتاق خانم آنت (سمت چپ) ... هم خونگی آلمانی ... البته آدوین خیلی آدم شوخیه ... زیاد جدی نگیرینش ... الان هم توی آرژانتین داره پروژشو ادامه میده ... اما نمیدونم چرا هر چی عکس برا من میفرسته ، یا توی کوه و کمر و دشت و صحراس ، یام پای باربیکیو داره کباب و از این چیزا میخوره ! داره خوش میگذره گویا !

  

آنت ، یه چند ماه بود که اومده بود و عملا یک ماه بعد از رفتن پیتر اومد ... یه دانشگاه توی آلمان ، مهندسی صنایع میخونه و اومده بود برمینگهام برای گذروندن دوره ی کار در زمان تحصیل .. همون کارآموزی خودمون ... البته یه لیسانس پرستاری داره ، اما چون پدرش پروفسور صنایع بوده ، بعد از مرگ ایشون ، تصمیم میگیره وارد فیلد پدرش بشه که گویا موفق هم هست ...

الان هم هنوز برمینگهامه ... اما ممد میگفت دیگه روزا کارخونه نمیره ... نیمدونم ! از ممد باید پرسید !

توی این دو تا عکس آخر هم دو تا چمدونی که آماده کرده بودم با خودم ببرم رو میبینید + وسایلی که برای ممد کنار گذاشته بودم (راست) ... شب خداحافظی آدوین ... بعد از یه عالمه دلقک بازی که نمونه هاییش رو توی عکسای بالا دیدید ... چون میوه خشک خیلی دوست داشت ، یه بسته میوه خشک تواضع براش کنار گذاشته بودم ... (چپ) ...

 

ساعت ۳ صبح هم باید میرفت لندن که به پرواز برسه ... بهش گفتم میای توی اتاق من وقتی میخوای بری ، چراغو روشن میکنی ... منو ممدو بیدار میکنی ... تا آخرین خداحافظی رو انجام بدیم ... اومد تو ما رو بیدار کرد ... اما دیگه چراغو روشن نکرد ! تو همون تاریکی راهیش کردیم رفت !  

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط صالح در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
 

سلام ...

امیدوارم حال همگی خوب باشه ... خیلی این چند وقت درگیر بودم و کماکان هستم ولی دیگه بعد از یکی دو هفته امروز و فردا کردن ، خودم دیگه خجالت کشیدم و گفتم که باید یه چیزی بنویسم  ... راستش دل خودم هم تنگ شده بود ...

این چند وقته خیلی خبرا شده ... کوچیک و بزرگ ...

تا اونجایی که خودم یادم میاد تا قبل از ماه رمضون رو تعریف کرده بودم ... حالا دارم فک میکنم این همه چیز رو چطوری بگم و از کجا شورو کنم ...

بهترین کار میتونه این باشه که یه توضیح مختصر از وضعیت فعلی بدم و بعد یکی دو تا فلش بک اساسی ...

خب ...

گویا قسمت ماست که تا میشه از خونه دور بشیم ... اولش که ۷ ساعت بود ... حالا یه ۸ ساعت دیگه رو هم باید بهش اضافه کرد ... البته با هواپیما !

به قول یه بنده خدا توی هواپیما ..." آنجا از آن وره آبها هم دور تر است " ...

در کانادا هستم ... و در شهر تورنتو که بماند چیزایی که از اینجا تعریف کنم ... فقط بگم که اگه بگم "ایرانتو" و  یا "تهرانتو" پر بیراه نگفتم ... این یکی دو ماه رو کار خاصی ندارم و دارم خودم رو برای زمستون قطبی و شوروع ترم ژانویه آماده میکنم ... البته تا دیروز اوضاع خیلی قروقاطی بود ... دیروز بود که نهایی شدن اجاره ی یه سر پناه تا حد خیلی زیادی خیالم رو راحت کرد ...

خب ... حالا فلش بک ... آماده ... تصویر الان داره میلرزه ... نور تصویر زیاد شد ... اون صدای مخصوص فلش بک داره میاد ...  آآآ ... رفتیم به یک ماه و نیم پیش ... 

............................................................................................................................................................

انگلستان ... برمینگهام ... اوایل سپتامبر ۲۰۰۸ ...

هوا کما کان خاکستری ... گهگداری هم آفتاب میاد یه حالی میده و دوباره میره پشت ابر ...

چند روز دیگه ماه رمضون شوروع میشه و من اصلا آماده نیستم ... هم جسمی و هم ذهنی ! ممد آقا هم در ناف عسلویه مشغول خاکبرداریه ... سهند هم حالش خوبه و اون هم چون تازه رسیده هنوز گیج میزنه ...

شبا یا اون میاد خونه ی ما یا من میرم اونجا ... اغلب اوقات با هم هستیم ...

همه چیز عین قبل ه و امن و امان ... خبر خاصی نیست ...

بیشتر از قبل سینما میریم و اکثر فیلمهای این ماه رو دیدیم ... چون دیگه فارغ التحصیل شدیم دیگه زیاد دانشگاه کار نداریم ... خوش میگذره ... یه شب خونه ی علی محمد خانی از بچه های گل برمینگهام ، فردا شبش خونه ی ما ، شب بعد خونه سهند اینا و خلاصه از این داستانا ...

تا اینکه ماه رمضون شوروع شد ... اوایل که هنوز عادت نداشتم و چند روزی بی سحری گرفتم ... بعدشم که موقع افطار میشد ، تازه یاد آشپزی میوفتادم ... خلاصه تا اومدیم بفهمیم که ماه رمضون شورو شده یه یه هفته ای گذشت !

بعدش با سهند دیگه نوبتی کردیم ... یه روز سحری خونه ی اونا و افطاری خونه ی ما و برعکس بالعکس ! البته خونه ی علی اینا و یکی دو تا از بچه های دیگه هم میرفتیم ...

توی این مدت هم باید کم کم وسایل رو جمع میکردم و تازه دنبال یه شرکت میگشتم که اسباب و وسایل رو با کشتی بفرسته کانادا ! بلخره یه شرکتی که به دانشجوها تخفیف میداد رو پیدا کردم و دیگه جدی جدی شورو کردم به جمع و جور کردن ... فقط اندازه ی ۲ تا چمدون لباس و وسایل مورد نیاز گذاشتم کنار که با خودم ببرم ...

یه مسئله ای هم که توی اون مدت درگیرش بودم ، خونه ی سال بعد ممد بود ... چون دیگه  قطعی شده بود که من اونجا رو ترک میکنم () ، قرار گذاشته بودیم که ممد سال بعد (یعنی الان) بیاد جای من ... واسه همین من از خیلی قبل تر به صاب خونه مون ، خانم کار گفته بودم ... اما میگفت که بخاطر مشکلاتی که با پیتر داشته ، میخواد که از ۶ تا اتاق اون خونه ۳ ، ۴ تاشو بده به مستاجرها و دانشجوهای دختر ... میگفت که اگه اینجا توی ۱۱۵ میچلی لین نشد ، یه جای دیگه بهش میدم توی همون منطقه ی هاربورن ... اما بخاطر شرایط خونه و نزدیکیش به خونه ی سهند و دانشگاه و حیاط خوبی که داشت من اصرار میکردم که ممد بیاد جای من ! (که بلخره ممد رفت توی اون خونه !  بلخره صالحی گفتن ... ممدی گفتن ... رفیقی گفتن !) 

خوشبختانه از ۱۵ ماه رمضون ، ایرانیای برمینگهام مراسمشون شورو میشد و هر شب برنامه ی افطاری برقرار شد الحمدلله ! البته دیگه توی موزلی رود نبود ... بلکه یه ساختمون ۴ ، ۵ طبقه رو به مدت ۱۰ سال اگر اشتباه نکنم توی مرکز شهر دوتا کوچه پایین تر از مقر اصلی پلیس کونتی (همون استان خودمون ) وست میدلندز اجاره کرده بودن و خلاصه یه سری بنایی داشته که انجام داده بودن و رنگی زده بودن ... خلاصه جای خوب و نویی شده بود ... آشپزخونشم خیلی مجهز و خوب بود !

 دیگه ما اونجا مشغول بودیم و معمولا یه طوری برنامه میریختیم که همگی با هم بریم ... افطاری ها هم انصافا در حد تیم ملی بود خدایی !!! اول که چای و خرما (بعضی روزا شیر داغ ! ) یه روز هم شیر و دارچین ! که البته من دوست داشتم ... بعدش هم آشی ، سوپی ، فرنی مانندی خلاصه از این جور خوراکی ها ... و در انتها هم شام که هر شب فرق داشت و از تنوع خاصی برخوردار بود ... بعدش هم که دوباره برنامه ی چایی بود و همه تک میدادن به دیوار و دوره میشستن و از هر دری سخنی ! بعدش هر شب دعای افتتاح خونده میشد که معمولا هر چند صفحه رو یه نفر میخوند ... بعد هم سخنرانی و دوباره پذیرایی ...

روزای اول ، یعنی پانزدهم تا هفدهم اینا جمعیت خیلی زیاد نبود ... اما از ۱۸ هم به بعد یهو جمعیت چند برابر شد ! ممد آقا هم شب بیست و یکم رسید و نزدیکای افطار بود که رسید برمینگهام ... با مهندس باهم اومده بودن ... خلاصه از اون شب هم ممد آقا و مهندس هم به جمع اضافه شدن ...

قضیه ی خونه اینطوری بود که آدوین ، آخر سپتامبر میرفت آرژانتین واسه ادامه ی پروژش و من هم که اوایل اکتبر میومدم کانادا ... به جای من نوی اتاق من ، یه دختر انگلیسی که جنی بود اسمش فک میکنم ، قرار بود بیاد و بجای آدوین هم ممد  ... البته چون ممد ۲۳ سپتامبر (شب ۲۱ ماه رمضون) اومده بود یه ۸ ، ۹ روز جا نداشت چون أدوین آخر سپتامبر اتاق رو خالی میکرد ... که این مدت رو با هم توی اتاق من بودیم و وقتی هم که آدوین رفت و ممد رفت توی اتاق جدیدش ، من رفتم یه یه هفته ای رو باز با هم بودیم ... چون جنی خانم از اول اکتبر میومد ... و من تا ۶ اکتبر که میومدم کانادا جا نداشتم !

 ... خسته شدم ...  ... فک کنم واسه قسمت اول زیاد هم بود !

.....................................................................................................................................

یه چندتا عکس بذارم کیف کنین ! تاریخ عکسا مال ۲ هفته ی آخر ماه رمضان هستش !

وقتی دوباره ممد آقا تشریف آوردن ... هوا هم آفتابی بود ... گفتیم چندتا عکس بگیریم !

خانم کار (میس کار )هم که صاب خونه ی سابق من و فعلی ممد هستن ایشون هستن !

   

این هم منو مهندس ... دم خونه ی ما که الان خونه ی ممد آقاس ... سهند هم دم فلکه نزدیک خونه منتظر ما بود

 

آدوین هم آماده میشد که ۱۰ روز دیگه بره آرژانتین ... آشپزخونه ی خونه ! و البته باغچه ی جلوی آشپزخونه که میس کار حسابی بهش رسیده بود ... آخه خودش تا چند سال دیگه میخواد بیاد اونجا بشینه ...

 

به به ... دلم تنگ شد ...

یازان رو هم صدا کردیم ... اومد ... ممد هم وسایلش رو آورد و با هم مشغول چیدن کمد آشپزخونش شدیم !

 

البته من یک سری وسایل آشپزخونه رو با کشتی فرستاده بودم و یک سری رو هم زوری دادم به ممد ...

  این هم عکسهای شب ۲۳ ماه رمضون که با رفقا قرار گذاشتیم که بعد از مراسم شب قدر تا صب توی محل جدید تکیه بمونیم و ... سحری ما بودیم و یه آشپزخونه ی بزرگ و تمیز ... با کلی خوردنی های خوشمزه ی توش !!! تا میتونستیم خوردیم ...

  

زود بخونید که کلی هنوز مونده ...

 

نوشته شده توسط صالح در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |
سلام !

این چند وقت حسابی تقویم و روز و ماه و این حرفا از دستم در رفته ... بده نه ؟

اما این لطف به من شد تا وقتی موقعش شد ، خبرم کنن ...

دیروز بود که خیلی جالب با یکی از خاله ها و البته مامان جونم (مادر بزرگ) صحبت کردم. هر سال خاله مولودی میگیره ...

میگفت کل ایرانیهای اینجا رو شکلات بده ... بعدا با هم حساب میکنیم ! ...

خیلی حالم یهو بهتر شد ... از اینکه خبر شدم خیلی خوشحالم ... و از اینکه دوباره یادم اومد که امسال نتونستم برم مشهد ، ناراحت !

چند دقیقه ی پیش ، مناظره ی امام با علمای ادیان دیگه رو خوندم ... البته فکر کنم یه قسمت هایی از اون بود ...

...

..

.

یه قرار بذارم ؟ 

قرارمون صحن گوهرشاد دلت ... کنار کفشداری ۱۱  ...

 السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) ...

  

نوشته شده توسط صالح در دوشنبه بیستم آبان 1387 |
 

سلام ...

واسه اینکه حوصله ی خودم سر نره و شما هم همین طور ، چند تا عکس میزارم تا نوشتن مطلب بعدی  تموم بشه و ...

اینجا رو کسی یادش هست ؟ البته باید از امیر علی سعیدی تشکر کنم بابت عکسا !

 

حالا چی ؟!

اینو هادی باید یادش بیاد ...

 ااااا ... اینجا چقدر همه جوونن !!! میشه چند سال پیش ؟ .... حدودا ۴ و نیم سال پیش ؟!!!

اردوی علمی سال پیش دانشگاهی ... لواسان ... اردوگاه امام خمینی (ره)

بازم با تشکر از عکاس محترم، امیر علی سعیدی که توی دانشگاه آرگان آمریکا مشغول شده  ... راستی کسی از شماها ازش شامی ... ناهاری گرفتین یا نه ؟!!!

اینم یکی از دو مرغ مهاجر که تازگی یه سری عکس برام فرستادن ... با ممد بهشون زنگ زدیم ... باهاشون صحبت کردیم ... حالشون خوبه ... خیلی درگیر درسن ... حسابی هم پشت هم هستن و هوای همو مث دو تا داداش دارن ...

اینم که بدونه شرحه ...

این رو هم متین و بهنام عکس گرفتن و فرستادن ... احتمالا از مهد کودک دانشگاه بازدید داشتن و یا در مجاورت دانشگاه مهدکودک هست و یا بلخره بچه استادشو نه  !!!  ...

اینم که آقا ممد خودمون ...

عجب عکس باحالی شده ... اون پشتی هم "آدوین" هستش که حدودا از اوایل ژانویه اومد توی خونه ... اسپانیاییه ... و متولد جزایر قناری ! دانشجوی دکترای علوم ژنتیک و باروری و این مسایل ! فک کنم قبلا معرفی شده باشه ... 

البته اسم کاملش هست ... " آدوین آندرس مورالس گارسیا " ... خیلی بچه باحالی بود ... الان البته برای ادامه درسش و پروژش رفته به آرژانتین ! ازش خبر دارم ... حالش خوبه !

به همه سلام برسونید ...

فلن ... 

نوشته شده توسط صالح در چهارشنبه هشتم آبان 1387 |